پا بر جا
وحید رفت سربازی و همه شادی موقتی که در زندگیم پیدا شده بود به یک باره از بین رفت . تنها شده بودم و تقریباً همه اقوام مثل یک وصله ناجور مرا نگاه می کردند . چون همچین داستانی را تا حالا نشنیده بودند که دختری ازدواج کند و دوباره به خانه پدری برگردد . به خاطر امرار معاش دوباره خیاطی می کردم چون مغازه و کلیه اجناسش را موقع عروسی به مادرم واگذار کرده بودم . فکر می کردم اینطوری روی پای خودم هستم و منت کسی را نمی کشم چون ذاتأ دختر مغرور و جدی بودم . نمی خواستم منت کسی روی سرم باشد . برای وحید هم پول تو جیبی می فرستادم مبادا نتواند تحمل کند و از سربازی فرار کند غافل از اینکه او را پر توقع کرده او را مردی سربار می پرورانم . یکی از همین روزها خانم ... که قبلأ مرا برای پسرش خواستگاری کرده بودبرای سفارش لباسهای جدید بدیدن من آمد . چون صورتم را اصلاح کرده و آرایش موهایم عوض شده بود قیافه من کاملأ تغییر کرده و چهره امزیبا شده بود اصلأ مرا نشناخت و گفت با مونا خانم کاردارم گفتم خودم هستم یکباره روی پله ها نشست و گفت کی؟ چرا به من نگفتید؟ من دوسال است که ... مادرم آمد و حرفهایش نیمه تمام ماند . بدون دادن سفارش رفت و دیگر او را ندیدم . بعدها فهمیدم دوخت لباس بهانه ای برای راضی کردن من و ازدواج با پسرش بوده که مادرم هیچوقت به من نگفته بود . جز یکبار که اشاره کوچکی کرده بود !!! خلاصه نگاههای سنگین را نمی توانستم تحمل کنم پس به فکر نقل مکان به تهران افتادم و تصمیم خود را به یکی از دوستان قدیمی که کارمند وزارتخانه ای در تهران بود گفتم . خواهش کردم هر طور شده کاری برایم جور کند. قبول کرد و گفت خبرت می کنم . وحید هر از گاهی به مرخصی می آمد حال و هوایم عوض می شد و با رفتنش دنیایم تاریک . هیچوقت مادرم با من صحبت نکرد از من نخواست که درد دلی کنم ، ته دلم رابرایش بگویم ، ... با آمدن وحید اخم می کرد یعنی من در زندگیت دخالتی نمی کنم ولی معنی حرکاتش خسته شدن از این وضعیت بود . یکی از همین روزها ساعت ۲ بعد از ظهر دوستم فاطمه تماس گرفت و گفت در یکی از دفاتر ماشین نویس می خواهند من تو را معرفی کردم باید فردا ساعت ۸ صبح باید اینجا باشی . پای تلفن خشکم زده بود و نمی دانستم چکار کنم . پدرم به کمک آمد و گفت دخترم چی شد ؟ کی بود ؟ گفتم بابا فاطمه بود توی وزارتخانه برایم کار پیدا کرده نمی داننم چکار کنم ؟ گفت خودت چه می خواهی دوست داری بری؟ گفتم بله . گفت خدا به همراهت . با شناختی که از تو دارم حتمأ موفق میشوی . من مطمئن هستم . کمی قوت قلب گرفتم ولی گفتم وحید چی ؟ به او چه بگویم ؟ مادرم سریع گفت به او ربطی ندارد فعلأ چیزی نگو تا بعد . دو دست لباس ، شناسنامه ، مدارک تحصیلی و ماشین نویسی را برداشتم و ساعت ۹ شب به سمت تهران حرکت کردم . همه چیز برایم غریب بود انگار اولین بار بود این راه را می رفتم و مرا کوک کرده بودند باید این کار را می کردم . ساعت ۵ صبح به تهران رسیدم جایی را نداشتم به نمازخانه ترمینال رفتم نماز صبح را خواندم کمی استراحت کردم و ساعت ۷ به سمت وزارتخانه رفتم . منتظر آمدن فاطمه شدم . بعد از روبوسی و احوالپرسی گفت فکر نمی کردم بیایی ! پس اوضاع اینقدر خراب است که قید همی چیز را زده ای . با هم درد دل کردیم ( فاطمه دوست دوران دبیرستان من بود و همدیگر را کاملأ می شناختیم . به رازهای هم آگاه بودیم و سری از هم سوا بودیم ) بعد از گرفتن یک آزمون ماشین نویسی و بیوگرافی خصوصی از زندگیم قبول شدم و محل کارم یک مرکز آموزش در شهر کرج بود . خیلی خوشحال شدم چون خانه دوستم فاطمه در کرج بود پس رفت و آمد برایم راحت می شد تا اینجا خدا با من بود . با سرویس اداره و چند نفر آقا به سمت کرج حرکت کردیم . هیچکس را نمی شناختم و مسیر را هم بلد نبودم . در دلم میگفتم اگر مرا به بیابانی ببرند و سربه نیست کنند هیچکس نمی فهمد حتی فاطمه . ( وحید کجایی که همسرت با ۴ مرد غریبه در ماشینی غریبتر معلوم نیست به کجامی روند) اینها فکرهایی بود که از سرم می گذشت تا اینکه به مرکز آموزش رسیدیم . خانمی که همکارجدید من بود به سفارش فاطمه خیلی خوب از من استقبال کردو هم جا را به من نشان داد و کار من رسمأ شروع شد . به مادرم تلفن زدم و خبرها را گفتم . خیلی خوشحال شد و گفت مواظب خودت باش . سالهای پیش کاری را شروع می کردم در کمترین زمان ممکن به پایان می رساندم و برایم مهم بود که نتیجه چه می شود ! اما حالا آن توان و انرژی را ندارم . دائم می گویم خوب که چی ؟ به بهانه اینکه سلامتی خودم مهمتر است دست به هیچ کاری نمی زنم و ذوقی برای آینده ندارم . دستهایم با کمترین کار خیلی زود خسته می شود پنداری وزنه های خیلی سنگین به آنها آویزان است حتی از پخت و پز هم دوری می کنم قبلاْ انواع کیک دسر سالاد آش سوپ و خیلی کارها را انجام می دادم اما حالا اصلاْ ذوقی برای اینکارها ندارم . نمی دانم چرا ؟ خدایا خودت کمکم کن و انرژی دوباره زیستن را در من جاری کن . به حالت شوک بودم تنها و بی کس در آرایشگاه نشسته بودم وشروع به کارآرایش شدند بعد از ۳ساعت آماده و به خانه پدری رفتم از کل جشن فقط لحظه ورود را به یاد دارم و به مقدسات قسم که چیز دیگر را به خاطر نمی آورم فقط دیدم که چطور اقوام مرا با تاسف نگاه می کنند . باورشان نمی شد آینده من این باشد ...! شام خوردند و مهمانها کم کم رفتند لباسهایم را در آوردم و مشغول به نظافت خانه شدم تمام خانه را جارو برقی کشیدم و همه ظرفها را جمع کرده و فردا یکه و تنها آنها را شستم . نمی دانستم خوشحالم یا ناراحت . فقط می دانستم وحید را بدست آوردم . (افسوس) یک روز عصر به همراه وحید و خواهرم به گردش رفتیم در خیابان همه ما را نگاه می کردند چون وحید پسریود که دائم در خیابان ول بود و همه او را می شناختند .خانمی جلو آمد و با وحید احوال پرسی کرد تبریک گفت وبدون حرفی با من رفت . ازش پرسیدم کی بود ؟ گفت از اقوام . ولی مطمئن بودم که دروغ می گوید به خانه برگشتیم و موضوع را به مادرم گفتیم . مامان با خونسردی کامل گفت هر جوانی در گذشته کارهایی کرده دلیل نمی شود که حالا هم انجام بدهد . حالا قول می دهد که دیگر تکرار نشود درست است وحید ؟؟!! او هم حرف مادرم را تائید کرد و مثلأ موضوع تمام شد .مادرم در آینده از من سوال نکرد که موضوع چه شد ؟ باز هم تکرار شد ؟ از زندگیت راضی هستی ؟چه رفتاری باید پیش می گرفتم ! (نمی دانم) بعد از ۲ ماه و خرید مختصر جهیزیه ای برای من در منزل مادر بزرگم زندگی مشترک را شروع کردیم بدون هیچ جشنی و هیچ سرو صدایی . از خانه ۱۰۰۰ متری پدرم به ۲ اتاق ۱۲ متری بدون آشپزخانه نقل مکان کرده بودم تازه شوهرم بیکار بود سربازی نرفته بود و قرار شد پدرم برایش مغازه پیراهن فروشی باز کند . بعد از مدتی مغازه افتتاح شد و شروع بکار کرد . در پاساژ آنقدر دله بازی در می آورد که هیچ خانمی سمت مغازه اش نمی رفت . ۴ ماه گذشته بود و او حتی یک تی شرت هم نفروخته بود . دائم در مغازه من پلاس بود و چشم چرانی خانمهایی که برای خرید می آمدند را می کرد . فروش من هم به کمتر از نصف رسیده بود . مادرم گزارشها را به پدرم می داد . پدرم گفت برای اینکه آدم شود باید به سربازی برود تا قدر زندگی را بفهمد ولی وحید قبول نمی کرد می گفت ممکن است باز هم جنگ شروع شود و من از بین بروم . آنقدر برایش حرف زدم تا راضی شد به سربازی برود به آن شرط که من به منزل پدری برگردم و در خانه تنها نباشم . پدرم قبول کرد و گفت وسایلت را به طبقه بالا بیاور تا بهانه ای نداشته باشد . ۶ ماه بود که عروسی کرده بودیم وحید به سربازی رفت از بخت بدش در بدترین نقطه ایران یعنی سربندر (جنوب ایران) آموزشی خود را شروع کرد . هر دختری وقتی روز عقد خود را به یاد می آورد هر چند زندگی موفقی نداشته باشد ولی لحظات عقد برایش جالب ُ شیرین و و به یاد ماندنی است . اما هر وقت من آن لحظات را به یاد می آورم غمی سنگین و بغضی خفه کننده گلویم را می فشارد و تا ساعتها در خود فرو می روم . بگذریم ، من به عقد وح.. در آمده و برای آماده شدن در جشن به آرایشگاه رفتم . زمان ورودم به حیاط آرایشگاه مردی را دیدم که بساط فروش سیگار در کنارش بود و به من سلام کرد من هم بدون توجه از او گذشتم فکر کردم دستفروشی است که برای گرفتن غذا یا چیز دیگری در حیاط نشسته ولی با کمال تعجب شوهرم گفت با پدر شوهرت احوالپرسی نمی کنی ؟؟!! انگار تمام دنیا را در سر من کوبیدند . به یکباره تمام دنیا در نظرم تاریک شد و سرم گیج رفت . خدایا.ا.ا.ا چه کار باید می کردم آیا از خریت من بود یا از بی اعتنایی خانواده که اصلأ برایشان اهمیت نداشتم . به تمام مقدسات عالم یک نفر به من نگفت که این کار را نکن یک نفر از خانواده او برایم حرفی نزد یک نفر با من صمیمی نشد که من بتوانم حرفم را با او بگویم . درد دلی کنم یا از افکارم حرفی بزنم . همیشه با خواهر و برادرانم غریبه بودم نه تنها من همه بچه ها اینطور بودند . مادرم می خواست که ما با هم صمیمی نباشیم . ظاهرأ خود را با ما قاطی نشان می داد تا اگر حرفی داریم به او بگوییم اما مگر جرأت می کردی حرفی بزنی ! این از سیاست بسیار عالی او بود . اگر شاه می دانست که همچین سیاستمداری در ایران وجود دارد حتمأ او را نخست وزیر خود می کرد و قاعدتأ تا حالا حکومتش ادامه داشت . اصولأ مادرم زنی پسر دوست است و چون اولین فرزندش پسر بوده و بعد از مدتی مرده ، نسبت به دخترانی که بعد از او بدنیا آمده اند احساس تنفر می کند و فوق العاده بداخلاق است شاید اگر می شد من و خواهرم را می کشت و چقدر زرنگ است که این را اصلأ بروز نمی داد و در اعماق ذهنش آن را بایگانی کرده ، من بعد از ۴۰ سال زندگی به این موضوع پی بردم . خواهرم قبل از انقلاب ازدواج کرده و زمان خواستگاری او پدرم تنها شرط ازدواج را ادامه تحصیل و شاغل بودن خواهرم گذاشت . اواخر شهریور ماه که خواهرم برای ثبت نام شروع به اقدام کرد با مخالفت شوهرش مواجه شد و وقتی جروبحث بالا گرفت خواهرم قهر کرده و به خانه پدری آمد . وقتی ظهر پدرم به خانه برگشت مادرم به بهانه استقبال از ایشان رفت و هیچکس متوجه نشد که به پدرم چه گفت که پدرم لحظه ورود به سالن و در جواب سلام به خواهرم گفت شوهرت کو ؟ چرا نیامده ؟ بدون شوهرت تو در این خانه جایی نداری و ارزش تو با شوهرت بالا می رود پس به خانه خودت بر می گردی و با شوهرت می آیی ! خواهرم که همه چیز را به مادرم واگذار کرده بود تا با ایشان صحبت کند و حرفهایش را بزند با نگاه و اشاره مادرم متوجه شد که نباید چیزی بگوید . اصلأ جرأت نکرد دلیل قهرش را بگوید حتی سر بلند نکرد در چشمهای پدرم نگاه کند ، با چشم گریان رفت و دیگر هیچوقت بدون شوهرش نیامد و دیگر هیچوقت از زندگیش چیزی نگفت . هیچوقت مادرم از او در باره زندگیش سوال نکرد . به همه می گفت نباید در زندگی فرزندان دخالت کرد چو ن باعث اختلاف می شود . همه اقوام می گفتند آفرین به اخلاق ... خانم چقدر زن مهربان و فهمیده ای است . (دریغ) تا انجا گفتم که وحید رفت تا تصمیم نهایی خود را بگیرد بعد از چند روز برگشت و گفت اول با مادرت صحبت می کنم و حرفهایم را می گویم بعد با خانواده می آییم . من هم به مادرم گفتم پسری است به نام وح... و قصد ازدواج با من را دارد می خواهد اول با شما صحبت کند ( مادر عزیز تر از جانم اصلأ نگفت چطور شد قصد ازدواج کردی ؟ چرا به خواستگارهای قبلی جواب رد دادی ؟ چرا این راپسندیدی ؟ اصلأ معیارت از ازدواج چیست ؟... ) قرار شد آن روز عصر به مغازه بیاید و با مادرم صحبت کند ... وقتی به خانه برمی گشتیم نگفت چقدر این را می شناسی ؟ هیچ تجربه ای را برای من مثال نزد ! هیچ انگیزه ای را در من تحریک نکرد ! هیچ راهی را برایم روشن نکرد ! هیچ حسی را در من تحریک نکرد ! . هر چند من گوشم به این حرفها بدهکار نبود اما مادرم می توانست کمی از احساس مادرانه و از وقت عزیزش مایه بگذارد شاید تلنگری به ذهن در هم ریخته من می خورد .!. شب که به خانه برگشتیم شام خورده و من به اتاق خودم رفتم و مادرم ماجرای ان روز را با پدرم در میان گذاشت (البته گفته بودم اگر به کاری راضی نبود عمرأ آن راانجام نمی داد ) پدرم گفت تشریف بیاورند تا قسمت چی باشد . پنج شنبه شب را انتخاب کرده و برای خواستگاری تعیین کردیم . من که شور جوانی داشتم و از زندگی چیزی نمی فهمیدم لحظه شماری می کردم برای ۵ شنبه . سه شنبه شب یکی از فرماندهان سپاه که از اقوام نزدیک و درجه یک بود با پدرم تماس گرفت که تو را به خدا هر چه زودتر و بدون هیچ درنگی سوار ماشین شده و با خانواده شهر را ترک کنید عراقی ها تا پشت دروازه غربی شهر رسیده اند و هر آن شهر را تصرف کنند (حمله مرصاد) . ما هم نیم ساعته وسایل ضروری را جمع و خانه را ترک کردیم وقتی به خیابان آمدیم شهر در تاریکی مطلق بود ولی خیابانها شلوغ و مردم با هر وسیله ای که داشتند در حال فرار و خروج از شهر بودند . به یکی از شهرستانهای نزدیک رفتیم . بعد از یک ماه به خانه برگشتیم . شهر دیگر امن شده بود و به زندگی روزمره برگشته بود . هر جا را نگاه می کردم بدنبال عشقم می گشتم بالاخره بهد از مدتی همدیگر را پیدا کردیم و قرار و مدار ها را گذاشتیم . با مادر ، خواهر ، پسر عمه اش و ... به منزل ما آمدند . چی گفتند و گفتیم یادم نیست (اگر همان لحظه هم از من می پرسیدند باز هم چیزی متوجه نشدم ) فقط قرار شد خرید را در آخر هفته انجام داده ، آزمایش و ... خانواده ما اصولأ از قشر مرفع و بالای شهری بودند ولی از آنها هیچ اطلاعی نداشتیم . آدرسی که داده بودند تقریبأ اشتباه بود و راجع به کس دیگری تحقیق کرده بودیم . فقط می دانستم وح ... پسر زیبا و شیک پوشی است . خلاصه عقد ما بسیار غریبانه و کاملأ تنها در دفتر خانه جاری شد . حتی مادرم در زمان عقد من حضور پیدا نکرد یعنی در لحظات آخر گفتند که نتوانسته بیاید . در خانه مهمان داریم نمی شود آنها را تنها گذاشت .( ای بدبخت ف ... ای بچاره ف ... ای بی کس ف ...) دختر فراری را هم اینطور رد نمی کنند فقط من بودم پدرم ، برادرم ، خواهرم ، و شوهر خواهرم . وسلام خلاصه مدتی از وحید خبر نداشتم تا اینکه یک روز به همراه دوستش به پاساژ جدید آمد . آنقدر از دیدنش خوشحال شدم که ناخداگاه همدیگر را بغل کردیم وقتی به خود آمدم از خجالت سرخ شده بودم . او هم عذرخواهی کرد بعد گفت که پاساژ قبلی بسته بود و خیلی دنبالت گشتم . از سرایدار پاساژ قبلی آدرست را گرفتم . ۳ سال از آشنایی ما می گذشت . هیچیک از افراد خانواده او را ندیده بودم (حتی سوال نکردم ) فقط تعداد خواهر ها و برادرش را می دانستم . حتی آدرس منزلشان را هم نداشتم . حرفهای من فقط از زمان حال بود نه با گذشته او کارداشتم و نه آینده . شاید باور نکنید اما من واقعاْ نادان و خنگ بودم به هیچ چیز کارنداشتم (خر آمده بودم و گاو می رفتم ) شاید از نداشتن معاشرت با دیگران بود که چیزی یاد نگرفته بودم . وقتی بچه های امروز را می بینم که چطور کنجکاوانه از هر چیزی از الف تا ی آخر آن سوال می کنند می فهمم من چقدر ساده و پاستوریزه بودم .هیچوقت با هم به یک رستوران - پارک - گردش - تفریح ... نرفتیم . دیدارهای ما فقط در مسیر رفت یا برگشت مغازه بود . در این گیرو دار فهمیدم دوست صمیمی برادرم خواستگار من است (یک دانه پسر - پیمانکار ساختمان - ماشین سنگین داشت که به دست راننده داده بود و همسایه باغ خصوصی ما بودند) خیلی زود به وحید گفتم اگر مرا دوست داری باید کاری کنی چون ممکن است مرا شوهر بدهند . او هم یک هفته مهلت خواست . بعد از یک هفته هر جند در زندگی تنها نبودم و اطرافم همیشه پر بوده ولی ان حس انسان که کار می کنه و من همیشه احساس تنهایی داشتم . ولی حالا خدا را شکر می کنم که کسانی را دارم و هر از گاهی به من سری بزنند بدون داشتن توقع از انسان . متشکرم خدای من سعی میکنم مثل همیشه پابرجا باقی بمانم .

